يسنا جانيسنا جان، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 26 روز سن داره
پارسا خانپارسا خان، تا این لحظه: 8 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره

روزهای بی تکرار داشتن یک فرشته ناز

سفر یزد و ویروس و مریضی ...

سلام عزیز دل مامان ... قربونت برم مامانی که این روزا رو با مریضی و ویروس و ... داری می گذرونی.. پست قبلی که برات گذاشتم اسهال و تب شدید داشتی که به اولین عروسی یزد نرسیدیم . اسهال و تبت بعد دو روز خوب شد  اما خارش های کف پات و دستات ادامه داشت تا شنبه که رفتیم یزد  ... من و شما و بابایی و البته خاله مرجان هم باهآمون بود . اولین سفری بود که همش تو راه خواب بودی و البته یه کم هم تب داشتی .... یزد که رسیدیم گفتم شاید گرمازده شدی  همش بی حال بودی ولی شب هم سرفه های خراب کردی ...  طول روز خوب بودی ولی شبا همش سرفه می کردی تا روز عروسی که با بابایی و مامانی بردیمت دکتر تو یزد (مامانی و خاله  فاطم...
1 مهر 1395

مریضی

سلام عزیز مامان ... سلام نفسم ... نمی خواستم این پست و برات بزارم ولی چون دلم گرفته بود تصمیم گرفتم دوباره برات این مطلبو بنویسم .. قرار بود امروز  عصر بریم یزد آخه فردا عروسی دختر عمه من بود . دیروز هم همه کارآمو کردم و شب که از خونه مامانی اینا اومدیم ، بردمت     حمام . شب ساعت 4 بود که دیدم داری تو تب می سوزی اینقدری که سینک ظرفشویی آب کردم و یخ هم انداختم توش و نشوندمت کنار سینک و پاهاتو کردم تو آب ... الی بمیرم برات که حتی  تو مریضیت هم خوش اخلاقی ... خلاصه تا ساعت 7 بیدار بودیم و بعد خابیدی.. دوباره ساعت 10 دیدم بدنت داغ شده دوباره استامینوفن بهت دادم ... از    خواب هم که ...
22 شهريور 1395

21 ماهگی دردونه خانوم

سلام عشقم عمرم نفسم همه کسم ... سلام نازنین من ...  21 ماهگی مبارک فرشته کوچولوی من ...    این ماه اتفاق جدیدی که افتاد ازدواج مجدد باباجی بود ... گرچه خیلی خیلی جای مامان جون خالیه و هیچ کس نمی تونه     جای اونو پر کنه، ولی تو این 1 سال فوت مامان جون باباجی خیلی تنهایی کشید، گرچه ما خیلی سعی کردیم تنهاش نزاریم     ولی خب هیچ کس نمی تونست مثل یه همسر براش باشه و این شد که باباجی مجدد ازدواج کرد و در نتیجه شما صاحب  یه عمو و عمه جدید شدی  و خیلی قشنگ اسم این عمه و عمو ی جدید و میگی : مهیار ؛ شپیکا (شکیبا  )   این روزا به قدری شیرین و دلبر...
19 شهريور 1395

20 ماهگی پرنسسم

سلام بر گل دختر خودم یسنا خانوم ... 20 ماهگیت با تاخیر  مبارک نفس من ... این ماه پر از اتفاقای خوب بود که باعث شد من یه کم دیرتر بیام مطالبت و آپ کنم ... بازم معذرت عشقم  اول از همه اینکه یه دندون خوشگل دیگه رو لثه پایینت در اومد و جمع دندونات به عدد 14 رسید (هوراااااااا ) دوم اینکه از این ماه شروع کردی به گفتن جمله و اولین جمله ای که گفتی این بود : ایمانی نتن (نکن ) ... وای که قربونت برم از این شیرین زبونی ... جمله های دیگه ای که میگی : باباش بیا ... بابایی بیا .... مامانی بده ... خاله  فاتایی بیا ...آجیش بیا...   دیگه تقریبا تمام کلمات و میگی و اینجا مجالش نیست که بخوام همه ی کلم...
25 مرداد 1395

اولین مسافرت 3 تایی

سلام ناناز خانم من ... سلام عشقم     بلاخره تقریبا در 19 و نیم ماهگی شما قسمت شد و من و شما و بابایی اولین مسافرت 3 نفره مون و تجربه کردیم... تصمیم  گرفتیم بریم شمال . صبح سه شنبه بود که راه افتادیم و ظهر رسیدیم . شما هم از اونجا که تو سفر کم خواب میشی ، اکثرا تو  ماشین بیدار بودی و شیر می خواستی یا می رفتی رو صندلی عقب با اسباب بازی هات بازی می کردی ... بعد از اینکه رسیدیم  و مستقر شدیم عصر رفتیم دریا ... وای که چی بگم از ذوق شما واسه تو آب رفتن و به قول خودت آب بازی کردن .تازه جیغ  می زدی و می خواستی ما دستاتو ول کنیم و همینطور بری جلو ... کلا خیلی خیلی عاشق آب بودی  روز دوم رف...
8 مرداد 1395

19 ماهگی شازده خانوم

سلام بر جان جانان یسنا خانوم عزیزم ... حال و احوال که شکر خدا خوبه خوشگل مامان ... 19 ماهگیت مبارک پرنسس من  این ماه مصادف بود با سالگرد مامان جون ... وای که چقدر سریع و زود گذشت 1 سال نبود مامان جون    به مناسبت    همین سالگرد 2 روز رفتیم ندوشن ... این سفر گرچه برای شما خوب بود ولی من اذیت شدم چون تو راه رفت و برگشت که مدام روی پاهای من نشسته بودی و چون دختر عمه بابا عقب ماشین ما بود ،نمی رفتی عقب بشینی.... وقتی هم که برگشتیم سرماخورده بودی که دکتر بردیمت و گفت ویروس هست و خداروشکر بعد 2 روز دارو خوردن خوب شدی ... خب گل مامان اینقدر ماشالله این روزا پیشرفتت تو یادگیری کلمه ها و کارها سریع هست...
20 تير 1395

18 ماه پر از عشق

سلام خانوم خانوما ... سلام نفس من ... 18 ماه گذشت.. 18 ماه پر از عشق .. پر از محبت  ... پر از معنای جدید زندگی در کنار تو جان جانان ... دختر قشنگم 18 ماه هست که در کنار تو پی به لطف و مهر خدا برده ام که تو پاداش کدامین ثواب نکرده ی من هستی ،این  چنین خوب و زیبا ... 18 ماه هست که در کنار تو و به لطف حضورت سختی های گاه و بی گاه زندگی رنگ باخته اند ... و اینک که 1 سال و نیم از زمینی شدنت می گذرد، خوشحال و خوشبختم از عطر نفس هایت و فقط می توانم بگویم تا دنیا  دنیاست و تا نفس می کشم عاشقت هستم و دوستت دارم ..      عزیز دل مادر 18 ماهگیت مبارک... این روزا    بیشتر از همیشه ...
21 خرداد 1395

اولین سفر مشهد ...

سلام عزیز دل مادر  ... سلام همه کسم .... خوشگل مامان بالاخره تو 17 ماهگی شما امام رضا ما رو طلبید و چند روزی به همراه باباجی عازم مشهد شویم ... وای که مدت ها بود لحظه شماری می کرم واسه این لحظه ... با این که ساعت پرواز صبحمون ساعت 6 صبح بود اما شما کاملا هوشیار و البته بیدار بودی اما خیلی شیطنت نکردی ... اما همین که به مشهد رسیدیم و سوار تاکسی شدیم تا هتل شما دیگه  خوابیدی و تا قبل از رفتن به حرم واسه نماز ظهر خواب خواب بودی ... چون کالسکه ت رو آورده بودیم با کالسکه رفتیم حرم که البته خیلی خوب و مفید بود اما روز اول چون من نمی دونستم که  میشه کالسکه رو تا داخل ضریح هم برد ، بابا با کالسکه تو صحن موند و...
8 خرداد 1395

یسنا و سفر به شمال

سلام دخمل طلا ... حال و احوال که شکر خدا خوبه ... گل مامان بعد از مدتها که تصمیم گرفته بودیم با مامانی اینا بریم شمال  ایندفعه قسمت شد و 4 روزی با هم رفتیم شهر سواد کوه ...  تو راه رفت که شما تقریبا بیشتر ماشین مامانی اینا بودی و کلی هم بهت خوش گذشته بود ... شب که رسیدیم اونجا هم کلی با خاله فاطمه بازی کردی ... فرداش رفتیم دریا تو شهر بابلسر که البته هوا بسیار بسیار سرد بود و نشد کنار دریا زیاد بایستیم ... بعدش هم رفتیم پارک که  بازم چون بارونی بود نتونستی با خاله فاطمه بری و سوار اسباب بازی ها بشی ... فرداش کلا خونه بودیم و هوا بارونی بود اما روز چهارم که می خواستیم بیایم هوا خوب شده بود و جنگل رفت...
4 خرداد 1395